ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

نتایج جستجو برای عبارت :

صنایع غذایی خوندم و بیکارم

خب یادتون هست که من خونه ی مامان اینا مستقر شدم؟:))
الان باز تنهام...
عصر حیاط رو شستم و بعد نشستم گوشه ی حیاط کتاب خوندم ....
الان هم نماز خوندم و از تاثیر کتابی که خوندم چند خط توی سررسیدم نوشتم....
کتاب سکوت و جدل آخراشه و الان واقعا دلم میخواد برای مدتها حرف نزنم:)
این کتاب رو تموم میکنم و کتاب توکل و آرامش رو از پاتوق کتاب میخرم...
می‌خوام خودم رو ببندم به رگبار احساسات فوق العاده:)
جای همگی خالی:))
اومدم و شروع کردم و خوندم.از همون اول.
از همون اول اول اول.
وسط این همه کار. وسط این همه بی‌وقتی.
شروع کردم و خوندم.
مثل زخم کهنه‌ای که با تیزی بزنی و خشکی‌ش و ببری و احتمالاً دوباره خون بیاد،
اما بار دوم، دیگه زودتر خوب می‌شه.
شروع کردم و خوندم.
با دقّت.
و بی قضاوت.
خوندم.
با دقّت و بی قضاوت خوندم.
و همه چیز تقصیر تو بود.
تمام شروعش تقصیر تو بود!
تمام شروعش ...
تمام نکات ریزش. تمام نکات درشتش.
بعد می‌فهمیدم معنی اون استخاره رو.
بعد می‌فهمیدم ...
می‌
پست موقت:
دوست خوب من البته که همه کامنتهات رو خوندم و پیج دوست داشتنیت رو هم خوندم  وخوشحالم که من رو میخونی مهربون من اما توی پست ثابت نوشتم کامنت ها رو تایید نمیکنم اما اکثرا به پیچ کسی که کامنت گذاشته میرم و اونجا تو پیام خصوصی جواب میدم متاسفانه تو پیج شما راه ارتباطی پیدا نکردم برای همین بی پاسخ موند 
ندار به حساب بی ادبی و نامهربونی دوست گلم :) 
از کار کردن خسته شدم. همش یه فصل خوندم از صبح تا حالا. نمیدونم چه مرگمه چرخام خیلی آهسته حرکت میکنه. شایدم ذهنم مشغول اما اینا بهانه نیست. با خودم میگم دختر اخه کیو دیدی فلان دانشگاه رفته باشه اینجوری کار کرده باشه. باید چرخمو راه بندازم موتورم گرم بشه. اگه اینجوری پیش برم همه رویاهام خیال میمونه وو به حقیقت نمیرسه. شایدم یه خورده ترسیدم. استرسم دارم. و نمیدونم چرا. وقتی فکر میکنم چیز خاصی تو ذهنم نمیاد. خب شاید باید باز شروع کنم. فقط باید همه ان
5
امروز به طرز ویار گونه ای وبلاگ خوندم وبلاگ خوندم وبلاگ خوندممم!یادم رفته بود چقدر آدم ها برام جذابن وقتی نوشته هاشونو میخونم! چقدر دلم میخواد بیشتر بخونم بیشتر بدونم ازشون ولی همینکه نمیتونم حس خوبی داره!!! یادم رفته بود اینکه قیافشونو متصور بشم چقدر لذت بخشه برام! چقدر حیف که هرازگاهی رشته ی علایقاتم از دستم درمیره و تا مدتها فراموشم میشه!
کلی حرف دارم که بزنم. دیروز روز شلوغی بود برام. اول این که یه ذره کتابمو خوندم یه فصل تموم شد رفتم پیاده روی با بابا و مها بعدش اومدم خونه دوباره یه فصل خوندم رفتم بیرون  باید یه چیزی میخریدم مهام اومد رفتیم پاساژ الماس بابا رسوندتمون. چیزی که میخواستمو خریدم دوباره اومدیم خونه باز کتاب خوندم تا شب مها گفت برو نوشابه بخر رفتم خریدم دوباره اومدم. دیگه این که همین فقط رسیدم کتاب بخونم. ارسطو هم تموم شد رسیدم به بعدش. امروزم احتمالا فقط کتاب بخون
این دو سه روز انقدر درس خوندم که دیگه مغزم کشش نداره واقعاتمام تلاشم رو برای این امتحان کردم. هم کل جروه ی کلاس رو خوندم هم رفرنسی که معرفی کرده
و الان نمیدونم قراره چی بشه :)) حتی نمیفهمم چرا واقعا باید انقدر سخت باشه این واحدها
در حالی که استاد میتونه آسونتر بگیره ولی به قول خودش حتی از عطسه اش هم امتحان میگیره :))
اما کلا دوستش دارم.کلاسهاش واقعا کلاس درسن.حالا درسش سخته دیگه تقصیر خودش نیست نهایتا
امروز خیلی خوب خوندم! راضیم از خودم کاش چند روز گذشته رو هم اینطوری می خوندم و هدرشون نمی دادم... با کوله باری از خستگی راهی تخت خواب می شم و امیدوارم در این چند روزه باقی مونده خالی نکنم و انرژی لازم رو داشته باشم.
پ.ن: چه سخته با گوشی پست گذاشتن
«بکوشید از در تنگ داخل شوید.دری که به تباهی منتهی می شود، فراخ و راه آن گسترده است و بسیاری به این و می روند.دری که به حیات منتهی می شود، تنگ و راه آن باریک است و عده اندکی آن را می یابند.»
این متن بخشی از متن کتاب در تنگ از نویسنده بزرگ آندره ژید است...
خواندن حدود 28 اسفند آغاز شد 22 صفحه خواندن در یک روز اما ناگهان بدلیل مشغله های کاری و درسی همه چیز در آغاز فصل دو متوقف شد.
اما 25 بهمن 1397 دوباره تو راه سفر کتاب رو باز کردم و خوندم و خوندم.
خوندن ادام
دیروز روز اول پانسیون بود و میتونم بگم محشر بود برای اولین بار ساعت های پشت هم درس خوندم و تست زدم هم زمان کتاب ناطور دشت رو هم بینش خوندم هیچ استرسی درکار نبود همه میخندیدن و تلاش میکردن 
ازمون جمعه رو گند زدم بعد از ظهرش مامان خیلی جدی گوشی رو ازم گرفت و من مخالفتی نکردم مسئله اینجاست که تصمیم درستیه و انکار من هم بی فایدس امروز دوباره بهم داد چون قراره بیست دقیقه دیگه برم بیرون 
دیروز ولی یکی از علت های دیگش که حالم خیلی خوب بود عدم استفاد
امروز رسما جمعه بود. تا ظهر خواب بودم ولی کتابمو خوندم زبانم خوندم پیاده رویم رفتم عصریم رفتیم بیرون بستنی زدیم شامم بیرون بودیم الانم خونم. هرچند که باز نرسیدم یه عکاس ببینم و دفترمو بنویسم ببینم از فردا میتونم یا نه. همین. خبر خاصی نیست دیگه بهت بگم . دلم دیگه حسابی باز شده. این روزا واقعا حالم خوبه. احساس میکنم از پس زندگی میتونم بر بیام. میتونم کار کنم به ارزوها و هدف هام فکر کنم بدن این که احساس کنم چیزی ندارم :دی احساس میکنم روزای بد رو پشت
صبح که بیدار شدم لبه تخت نشستم رو به پنکه. مامان اومد بعد پرسیدن اینکه بهتری و سردردت خوب شده و اینا گفت: اینو از اونجا بردار. من تو اشپزخونه کار میکنم تا سر برمیگردونم اینو میبینم فکر میکنم یه بچه تو اتاقته. 
زدم زیر خنده گفتم اتفاقا میخوام چند تا دیگه درست کنم بذارم دور تا دور اتاق.
عکس رمزداره. خواستید تقدیم میشه
#یادم نیست اخرین باری که دعای کمیل خوندم کی بود اما دیشب خوندم و مدام یاد اون پسر سنی تو خاطرات سفیر می افتادم که به خانم شادمهری گ
دارم از خستگی میمیرم. امروز خیلی خوب کار کردم. زبان خوندم فرانسه رو دوباره شروع کردم. کتابمو خوندم فقط دوتا کارم مونده یکی نوشتن دفترم یکی دیدن عکس عکاسا که یه ذره استراحت کنم میرم پاش اگه خوابم نبره البته. یه همچین موجود بی جنبه ایم من.  کلی چیز از صبح تاحالا تو مخم اومد که برات بگم اما الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد :/ اهاان پیاده رویم رفتم دوربینمم بردم اگه دیدم چیزی عکاسی کنم اما ضایع شدم و نبود باید یه روز خاص براش بذارم. مهمتر از همه این که
تجربه کالج هامبورگارسالی از اعضای گروهامتحان کالج هامبورگ ۴۰ دقیقه طول میکشه و سطح زبان ب۲ هست.برای ام کورس از ۲ بخش لوکه و سی-تکست تشکیل میشه..سطح امتحان همون بین ب۱ و ب۲ هست ولی بودن از دوستانم که تو ایران معلم زبان بودن و در امتحان رد شدن.من سطح زبانم س۱ هوخشوله بود(از آ۱ -س۱تو آلمان خوندم)شخصا برای امتحان Gramma B2 -C1 خوندم،همه Präposition هارو حفظ کردم و کتاب های Aspekte،sicher ب۲ وس۱ کامل خوندم.وقت برای امتحان زیاد بود و می‌شد ۲ ۳ بار چک کرد،اگر بلد نبود
تا این‌جا روزم چندتا دعوا و دلخوری با دو نفر دیگه در پی داشته. البته الف توی آخرین دعوا ازم معذرت خواهی کرد ولی من هنوزم با بغض نشستم و نمی‌تونم حواسم رو جمع کنم. از سین به‌خاطر حواس پرتی اش عصبانی شدم و اونم ناراحت شد از رفتارم. وضعیت امتحانام هم خوب نیست. امتحان عملی رو نسبتا خوندم و بلدم اما تئوری هیچ در هیچ. به‌خاطر اینکه دانش قبلی اش رو ندارم. فردا هم نمی‌تونم قسمت آخر گیم او ترونز رو ببینم. شایدم تایم ناهار به‌جای درس خوندن اون رو ببینم
این پست شاید اصلا جذاب نباشه،گرچه بقیه ی پست ها هم جذاب نیستن!"سووشون"رو خانواده برام از تهران خریدن،تعریفش رو از چندین نفر که با سلایق شون خوب آشنا نبودم شنیدم،من از نویسنده های ایرانی کتابای خیلی کمی خوندم،علاقه حکم میکنه دست به خریدِ چه سبکی بشیم و من مطمئنم الان تایم مناسبی برای خوندن سووشون نیست!.
23 صفحه با فونت خیلی ریز و عذاب دهنده از سووشون رو عصر جمعه خوندم،سیمین خیلی یه طوری مینویسه!حسش عجیب غریبه کلا سبک خاصی بود شاید چون خیلی کتا
دیروز روز خوبی بود.  تونستم کار کنم تقریبا. فصل اول کتاب بارت فوکو آلتوسر رو خوندم که در مورد مقاله بارت به اسم از اثر تا متن بود بعدش خود مقاله رو هم خوندم. امروزم بخش دومو دارم میخونم در مورد نیچه ، تبارشناسی ، تاریخ فوکو هست. تا شب ببینم چقدر میتونم کار کنم. 
باباجی هنوز اینجاست احتمالا تا عصری میمونه. حیف میشه که بره. زندگیمون یه ذره قشنگ تر شده بود از یکنواختی درومده بود. دیروز فقط زبان رسیدم اضافه بر کتابم بخونم و پیاده روی رفتم امروز باید
سلام دوستان
دخترم و من صنایع غذایی خوندم. تا الان که 29 سالمه پدرم اجازه کار نمیده برم تو شرکت و کارخونه کار کنم، میگه راهش دوره، محیطش مردونه ست و ...، هر موقع گفتم اخم کرد و ناراحت شد، پارتی هم نداریم که برامون کار خوب پیدا کنه.
با توجه به اینکه من نه کار دولتی دارم، پرستار و دکتر و ... هم نیستم که کار مستقل بکنم، منی که چهار سال درس خوندم بیکارم، چیکار کنم؟
لطفا نیاید بگید آرایشگری و این ها که ای کاش از اول میرفتم دنبالش، الان میخوام مستقل بشم،
دیروز نشستم و نقد انیمیشنی رو چند روز قبل دیدم خوندم.احساس کردم نقد یه انیمیشن دیگه است.واقعا توی این نقد ها به چیزهایی دقت می کنن که اگه بیننده ی فیلم یا انیمیشن صد بار هم اون فیلم یا انیمیشن رو ببینه به این نقد ها نمی رسه.چه قدر توجه و دقت می کنن تا هر جای انیمیشن یا فیلم رو به یه چیز ربط بدن.
وقتی نقد رو خوندم دیدم می شه ازش اون طوری که نقد گفته برداشت کرد.ولی یک سوال برام پیش اومد:چرا به زیبایی ها و خوبی ها و درس های آموزنده ی این انیمیشن توجه ن
فقط برای اینکه ذهنم مرتب بشه اینو مینویسم که:
کوانتوم 2: نیمه ی آخر فصل 6، یعنی از اثر زیمان به این طرف رو نخوندم هنوز
فصل 7، روش وردشی رو خوندم و تقریبا خوب خوندم
فصل 8، تقریب WKB رو هم خوندم و بلدم. ولی شاید بهتر باشه یخورده سوال  بیشتر حل کنم، چون اینطوری که پیدا بود استاد ها خیلی به WKB علاقه مندند.
فصل 9 هم اختلالات وابسته به زمان و این چیزا بود که کلییی وقت ازم گرفت ولی اونم بلدم. یکم سوال شاید.
فصل 10 هم، تقریب ادیاباتیک رو یکم گفتم فقط. و یذره هم ت
اسنپبحث با مسافر سر حجاب
پیاده شدن/کردن مسافر
تقدیر بچّه‌های بسیج دانشگاه از راننده اسنپ
پست پیج اینستاگرام شبکه‌ی «من و تو»
و بعدش من که داشتم با یه حس عجیبی کامنت‌های مردم زیر اون پست رو می‌خوندم.
فکر کنم اوّلین بار بود که خودم رفتم کامنتای زیر یه پستی رو بخونم. قبلن همیشه اسکرین‌شات‌های بقیّه از کامنت‌ها رو می‌دیدم می‌خندیدم.
ولی این یه حس خیلی عجیبی داشت.
وسط خوندن کامنت‌ها اگر یکی توجّهم رو جلب می‌کرد می‌رفتم بیوش رو می‌خوندم.
«
اون سالی که Black Swan اومده بود و کلی اسکار برده بود تمام مقاله هایی که راجع بهش نوشته شده بود رو خوندم. چه فارسی ها توی روزنامه های هر روز، چه تیکه هایی از مقاله های انگلیسی روی اینترنت. تمام داستان رو می دونستم از بس که در موردش نوشته بودن و خوندم بودم. دیدنش اما برام تبدیل شده بود به یه جور تابو. پریشب این تابو رو شکوندم. فیلم رو دیدم. مگه می شه آدم فیلمی رو که تو اوج تموم می شه دوست نداشته باشه؟!
+ چه قدر خوب شد که اون موقع تلاشی نکردم برای دیدن فیل
-این روزها پرم از حس خوب، حال خوب و افکار خوب و میتونم بگم 80 درصدش بخاطر کتابهاییست که خوندم و روم اثر مثبت گذاشته، کاشکی همتون مثل من میبودید و این حس عالی رو تجربه میکردید، حسی عاری از سرزنش کردن و غر زدن. حسی که فقط میبردت رو به جلو جلوتر از رویاهای زیبایی که در سر داری
- پنج ترم از شروع کلاس زبانم گذشت ( از ترم 9 شروع کردم) و توی این پنج ترم غیر از یکیش که مشترکن با سیامک اول شدیم، تاپ استیودنت شدم و الان بی صبرانه منتظرم چهارشنبه بشه و برم ببین
این چند روزه که اینجا نمینوشتم و فقط وب یکی دو تا از دوستان رو می خوندم، حالم خیلی خوب بود.
انگار قبلا ها به بیان معتاد شده بودم.
بعد حذف وب قبلی، اندکی رفتم سراغ اینستاگرام و پست های دو نفره نوشتم و گذاشتم.
آخرش گفتم معلوم نیست که اون نیمه گمشده کجاست اصلا و کی میخاد پیداش بشه. 
القصه آخرش اینستاگرام را هم پاک کردم.
الان آنقدر این حرف زدن ها تلنبار شد روی هم، تا برگشتم اینجا و شروع کردم دوباره به حرف زدن.
هرچند می دونم این وب هم مثل قبلی ها، به ز
شاید دو هفته یا یک هفته پیش بود نماز شب خواندم.
یادمه همین ماه رمضون قبلی بیشتر حس و حالشو داشتم.
تقریبا مطمئنم که بعضی کارهام باعث شد که توفیقشو تو این روزا از دست بدم.
ولی خب بازم بهت امیدوارم خدا.
ممنون که میذاری بازم با تموم روسیاهیم بتونم امیدوار باشم بهت.
جایی خوندم که گفته بود جوانی که می ترسد خواب بماند و نماز شبش قضا شود ، می تواند بعد نیمه شب یعنی 12 شب به بعد بخونه اون رو.
خوبه دیگه! یه ربع که بیشتر طول نمی کشه!
بسم الله...
آها!
این تیتر پس
خب کاول هم تموم شد. به نظرم جوری بود که انگار باید فیلمهایی که گفته رو دیده باشی تا بفهمی اما لابه لاش چیزایی هم بود که متوجه بشی چجوریه. ولی خوبه آدم اسم فیلمهارو برداره و ببینه من که هنوز برسون رو ندیدم فیلماشو که استادم گفته بود. :(. 
 
نوشتهام قطع شد با اومدن مامان . قراره شب بریم بیرون شام بخوریم دیگه فکر نکنم برسم کتابو جلو ببرم زبانم خیلی کم خوندم امروز زیاد خوب نبودم بیشتر کتاب خوندم. شایدم بیخیال زبان بشم بیشتر کتاب بخونم. باید از فردا ص
هوالرئوف الرحیم
امشب داشتیم فیلم و عکسهای زیر یکسال رضوان رو می دیدیم، رضوان خیلی ذوق زده بود.
داشت می خوابید گفت:
"امشب خیلی خوشحالم!"
بعد هم چهار قل و آیه الکرسیش رو که خوندم. داستان کوتاه کتاب امام رضاش رو خوندم و فرت شد. بی بحث و جدل مرسوم این شبهامون. 
 
 
 
 
الهی شکرت خدا بخاطر بچه ها
بخاطر رضا
بخاطر زندگیم
چشم ازم بر ندار لطفا
متشکرم...
تمام دیروز چشمم به دوختن بلوزهای قرمز عروسک ها بود و تمام پریروز به مقواهای قرمز جعبه های جدید. دیشب دیگه رسما از هر چه قرمز فراری بودم. گوشیم هم که نبود تا به قول آقای بابا توش ولگردی کنم. میخواستم سریال مردان سایه رو ببینم دیدم جو عمومی رو به سمت خواب میره پس بی خیالش شدم. پشت سیستم نشستن هم جذابیتی نداشت برام و دنبال یه سرگرمی جدید میگشتم که چشمم خورد به چند تا کتابی که چند ماه پیش برای آبجی کوچیکه خریده بودم و چند روز پیش که کمدش رو مرتب میک
سلام
یکی از فانتزی هامو قبلا نوشته بودم.
یکی دیگه از فانتزی هام اینه که انقدر کتاب خونده باشم کتاب های مفید و خوب که بتونم یه کتابخونه ی بزرگ پر از کتاب های خوب داشته باشم و مردم از کتابخونه ی من بازدید کنن هر کتابی که دوست داشتن بخونن بعد دوباره بعد یه مدتی کتاب رو برگردونن.درست مثل کتابخونه ولی فرقش اینه که خودم کتاب ها رو خوندم و کتاب هایی که دوست دارمو تو اون کتابخونه قرار می دم و 
همه ی اون کتاب ها برای خودمه.
یه قسمتی از کتابخونه رو هم می ذ
صبح که بیدار شدم لبه تخت نشستم رو به پنکه. مامان اومد بعد پرسیدن اینکه بهتری و سردردت خوب شده و اینا گفت: اینو از اونجا بردار. من تو اشپزخونه کار میکنم تا سر برمیگردونم اینو میبینم فکر میکنم یه بچه تو اتاقته. 
زدم زیر خنده گفتم اتفاقا میخوام چند تا دیگه درست کنم بذارم دور تا دور اتاق.
عکس رمزداره. خواستید تقدیم میشه
#یادم نیست اخرین باری که دعای کمیل خوندم کی بود اما دیشب خوندم و مدام یاد اون پسر سنی تو خاطرات سفیر می افتادم که به خانم شادمهری گ
از دوستانی که رشته تجربی هستن و کسانی که قبلا رشته تجربی بودن و در حال حاضر دانشجوی رشته هایی مثل پزشکی و دندان پزشکی هستند یه سوالی داشتم. 
من قبلا رشته ام ریاضی بوده، الان میخوام کنکور تجربی شرکت کنم برای پزشکی، امشب اومدم برای امتحان چند صفحه اول فصل ۶ زیست ۱ که میگن جزو فصل های سخت زیست هست رو خوندم. بعد هشت تا تست زدم. دو تاش درست بود. چهار تا غلط، 2 تا هم جواب ندادم. به نظرتون اگه خوب بخونم، میتونم از پسش بربیام؟
من بواسطه رشته ای که تو دان
خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگری
 
خاطره ی فضای مجازی ، کتاب و روشنگریمن آدمیم که توی فضای مجازی خیلی فعالم و همشم آنلاینم.الآنم پیج اینستا دارم، اون موقع که تاریخ مستطاب آمریکا رو می خوندم که خیلی کتاب باحالیه و توش مبحث سیاسی داره و کاریکاتورای جالبی داره که همینطور که می خونی ناخودآگاه خندت می گیره، طراحی جالبی داره…یه سری عکس کتاب رو گذاشتم استوری اینستام و نوشتم باحالترین کتاب سیاسی که خوندم و یه دیزاین خاصی طراحی کردم ، یه عکس خوش
 
درست وقتی که حبیب ابن مظاهر و عابس ابن ابی شبیب 
میگن حاضرن شمشیر بزنن و جون بدن حتا برا امامشون.
 
ـ
از وقتی این سه خطو خوندم یه چیزی تو وجودم پوزخند میزنه.
چقدر حاضری ابرو بدی؟
چقدر حاضری جون بدی؟
واقعا چقدر پای کاری؟تا کجا؟
ـ
برا ورودیای جدید از معلمی نوشته بودم
که سینه چاکی میخواد
که دغدغه مندی میخواد
که این مسیر عشق، عاشقی میخواد
 
برا بابا خوندم گف بنویس عاشقی جون و مال و ابرو حراج کردنه...
از وقتی این سه خطو خوندم 
میگم
چقدر عاشقی واقعا
داداشم اینا امروز برگشتن و شاید دوباره یک سال (یا بیشتر) نبینمشون. ای بابا. 
این روزا مشغولِ خواندنِ کتابم. کتاب بارون درخت نشین رو خوندم که بنظرم بزرگنمایی شده بود و اصلا اونقدرا خوب نبود و شاید برای رنج سنی نوجوانان خوب باشه. و کتاب کوری-ترجمه ی مینو مشیری که خیلی با انتظاراتم فاصله داشت. خودِ کتاب خوب بود، ولی ترجمه ی مشیری اصلاً چنگی به دل نمیزد و نمیدونم چرا توی نت اینقدر ازش تعریف کرده بودن. البته من ترجمه ی اسدالله امرایی هم گیر آوردم و
شنبه عصر با مامان رفتیم خرید،کلییی راه رفتیم و خسته شدیم علاوه اینکه فهمیدم مامان خیلی هم دلش پیر نیست،برام کتاب خرید برای خودشم خرید،پیشنهاد کرد میخوام مثنوی معنوی رو برام بخره؟[ازماهیانه م کم کنه]،رد کردم.کلاسم یکشنبه تشکیل نشد،دوشنبه هم به خیر گذشت و امروز هم کلاس تشکیل نشد.
یکم بد عادت شدم.
"ناطور دشت"و"عطیه برتر"و"غرور و تعصب" کتابایی بودن که مامان برام گرفت‌.
جمعه عصر چند صفحه از "آیین دوست یابی"رو خوندم،یادتون هست اخرین باری که دست گر
فیلم "نفس" ...... 
نقش بهار توی فیلم نفس همیشه منو یاد خودم انداخته .... 
فیلمی ک روزی دوبار می دیدم و حفظش بودم تا اینکه حذفش کردم که نبینم ....
اونجا که کتاب رو انداخت توی آب و گفت ننه آقا راست میگه هرکی زیاد کتاب بخونه "دیوونه" میشه ....
منم قبل از مدرسه رفتنم از بس کتاب خوندن رو دوست داشتم همیشه برام کتاب میخریدن و میخوندن تا خودم بلد شده بودم خوندنو و منتظر بودم بیشتر بلد بشم تا اول دبستان ک تابستونش اولین کتاب وحشتناک زندگیم رو خوندم تا بعد از مدرس
چرا بعضی از چیزهایی که معلم ها در کلاس های خود به بچه ها میگویند، به این سادگی ها از یاد نمی روند و گاهی تا آخر عمر در زندگی دانش آموزان می مانند؟! (بخشی از مقدمه کتاب فیزیک دوازدهم فرید شهریاری)
ولی من همیشه مقدمه های کتابا رو میخونم گاهی چند بار میخونم. بعضی وقتها تمام معیار های من برای یک کتاب خوب فقط یک مقدمه خوبه! عجیبه ولی تا به حال نشده کتابی رو که بخاطر مقدمه خوبش خریدم بد از آب در بیاد!
فکر نمی کنم تو رنج سنی من کسی باشه که اسم بهمن بازرگا
هوووراااا بالاخره  بخش دومم تموم شذ این  فصل رو یه خورده تند خوندم یعنی تا آخر کتاب تصمیم دارم تند بخونم. فردا تمومش میکنم بالاخره و خدایی نشستم پاش چیزی که این چند وقته اصلا نداشتم. زبانم خوندم دیگه بقیه کارام مونده که الان برم حموم بعدش اگه وقت شذ چون پسر دایی بابام دعوتمون کرد خونشون یهویی شد نمیدونم چرا. اهان برای این که اون شب که رفتیم خونه دایی بابام اینا نبودن واسه همین بود. بگذریم خبر دست اول دیگه ای ندارم و همچنانم نمیتونم عکس بذارم
یعنی خوندن این بخش آخر عذاب الهی. فلسفه بعد از ارسطو. اصلا چرت میگن. خلاصه که حال نمیکنم باهاش فقط میخونم. ارسطو عوضش به نظرم جذاب ترین بخشش بود. با این وضعی که میبینما فکر نکنم تموم بشه اما من تا شب میشینم پاش بلکه زودتر خلاص شم :دی  فکر کنم ۱۵ روزه دارم این کتابو میخونم چه خبره بابا. اما خدایی کتاب پر محتوایی بود اولش فکر نمیکردم از پسش بر بیام اما تونستم حالا فکر کن نزدیک کنکورم دوبتره باید بخونمش :دی چون الان فقط خوندم حفظ نکردم. من میگم بیا ی
امروز ساعت شش صبح بیدار شدم. یه ذره کتاب خوندم بعد خوابم برد تا ده اینطورا. از دست خودم ناراحتم نمیدونم اخه چرا این خواب لعنتی درست نمیشه. این خواب آلودگی حتا همین الان هم دست از سرم برنداشته‌‌. باید به دکتر بگم اما کاریم نمیکنه. این چه وضعیه مائده ترو خدا خودتو درست کن. خب دست من نیست. چرا دست تو نیست پس دست کیه؟نمیدونم :( امروز زبان درس شش رو باید بخونم. یه ذره خوندم هم کتابو هم زبانو اما الان دستم دیگه به کار کردن نمیره:( از خودم بدم میاد از این
هوای تهران امسال برعکس پارسال آلوده نبود :) مراتب خرسندی خود را اعلام میدارم...
+ شروع کردم به خوندن ناتوردشت... 42 صفحه شو خوندم هنوز :) ولی خب به نظر ک خوب میاد : دی 
ملت عشق رو هم بالاخره تموم کردم! و باید بگم که  محشرررررررر بود!
نمیدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودم..توی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود...کتابو باز کردم..مقدمشو خوندم به نظر جال
هیچ حس خوبی نداشتم درست مثل روزهایی که تولدم نزدیکه 
ساعاتی قبل از تحویل سال سرما خوردم :(
لحظه تحویل سال همه رو دعا کردم همه ی ایران رو ... 
هوا هنوزم سرمای زمستونو کش داده 
روزی که بلاخره هوا خوب بود و زدیم ب دشت و از چشمه ها و روزخونه ها لذت بردیم :) 
اما امان از دست بارش هایی که امان نداد 
مردم همیشه غمگین ایران باز هم داغدار ... نمیدونم چی بگم معذرت از دوستایی که در شرایط بد بودن و من نمیدونستم که اونام گیر افتادن عذر منو ببخشید که شهرتونو نمید
خب راستش این فرست اکسپرینس من از نوشتن تو وبلاگه 
و هیچ ایده ای نسبت بهش نداشتم تا اینکه چن شب پیش وبلاگ چنساله ی یه نفرو خوندم و کلی کیف کردم و گفتم بد نمیشه که بهش یه shotبدم*_*
من ۱۹ سالمه.
اول راهم.
در حال شک کردن و یادگرفتن . من یه doubterحرفه ایم:)
ولی حالا که موتورم روشن شده و نوشتنو دوس دارم، wish me luck.
تو دوران خدمت(دوره کد) دیدم چند تا از بچه ها یه نویسنده ای رو معرفی و خیلی تعریفش رو میکنن
میم مودب پور
بعدها دو تا از رمان هاش رو خوندم
گندم و شیرین
اگه بخوام نظرم رو در مورد این نویسنده براساس دو تا کتابی که خوندم بگم میتونم تو این جمله خلاصه اش کنم یه رمان نویس زرد
 
دارم فکر میکنم که آهنگ ها چیکار میکنن با روح آدمیزاد!
با گوش دادن یه موزیک ٥دقیقه ای...
چه جاها که نرفتم
چه کارها که نکردم :))))
با نت هاش رقصیدم 
با تحریرهاش اشک ریختم 
تو نقاط اوجش قلبم به لرزه در اومد... :)))
شهر هارو رد کردم و توی خیالم برات ترانه خوندم 
برات گلدون گرفتم و برام هوبی خریدی
کافه های کریمخان رو باهات زیر و رو کردم 
از شوق حضورت مدرس تا حقانی روجیغ کشیدم و ملودی صدات رو جا گذاشتم لابلای تموم شاخ و برگ های چنارهای تجریش:))))
از دست فروش ه
استاده از یکی از دانشگاههای امریکا بهم ایمیل زده
میگه من مقاله اخیرت رو خوندم. قصد ادامه تحصیل داری؟
میگم بله یکی از تصمیماتمه. میگه خوبه شش ماه دیگه حاضری درستو شروع کنی؟!
بسم الله!
بعد کانادا به ما مدرک داده و دقیقا گذاشتیم در کوزه مدتی.
چند روز پیش وبلاگ رو باز کردم ، و عنوان پست قبلی رو ، که "شُکر" بود ، به اشتباه "شِکَر" خوندم.و این اشتباه چقدر به کامم شیرین اومد.
آخه همون امتحانی که ازش می ترسیدم و نسبت بهش نا امید بودم رو خوشبختانه با موفقیت پشت سر گذاشتم و مرحله ی اولش رو قبول شدم.
سلام
دلم می خواد برای محرم کاری بکنم، اما نمی دونم چه کار؟!
اونی که تو ذهنمه خوندن زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام و دعای علقمه هستش.... بارسال حاج خانم گفتن بعد از نماز صبح زیارت عاشورات رو تا سر صد لعن بخون، بعد موقع انجام کارهای روزانه ات شروع کن لعن گفتن( اللهم العن اول ظالم ظلم...) و وقتی تمام شد صد تا سلامت رو هم همینجور بگو (السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی...)، تا ظهر یا تا غروب!
هر موقع تموم شد و فرصت داشتی بشین باقی زیارت عاشورا
آخرین باری که رو پای مامانم خوابیده بودم رو یادم نمیاد. امشب چند دقیقه سرم رو گذاشتم رو پاش، چقدر حال داد.
یه دلم میگف اینو ننویسم اینجا و خب که چی و ... این حرفا
ولی گفتم بنویسم که بعدا خوندم یادم بیاد ریه‌هام باز شه نفس عمیق بکشم و ...
فریاد ز وحشت جهان گذران...
هوا گرگ‌ومیش‌طوره و سرد. مثلِ وقتی‌ست که آدم خوبه‌ی قصه می‌میره. و این هوا جواز رسمی خودکشی ُ می‌ده به‌م. سرما هم خوردم و می‌تونم بعداً این اجازه رو به خودم بدم که نوشته‌های این متن ُ خیلی جدی نگیرم. 
از تمام آهنگ‌هایی که دارم متنفرم. برای حذف همه‌ش شجاع نیستم، اما در مورد آهنگ‌های گوشی‌م چرا. [ چون یه بک‌آپ از همه‌شون توی کامپیوترم دارم.] دیشب رفتم دوباره اکانت اسپاتیفای‌م ُ شارژ کردم، بلکه چندتا آهنگ تازه‌ی خوبِ دل‌پسند پیدا کنم
به نام او...
دیروز از صبح که بیدار شدم بی حوصله بودم.پاشدم و یکم کارهای خونه رو انجام دادم و گوشی گرفتم دستم و یکم کتاب خوندم و همچنان بی حوصله و دل گیر بودم.
نهار خوردیم و تلاش کردم یکم بخوابم که موفق نشدم و کتاب خوندم و تو اینستا و تلگرام  توییتر چرخیدم تا محمدرضا بیدار شد و یکم اهنگ گذاشت تا سرحال شه و من بی حوصله بودم.به مهسا گفتم بیاد پیشم و رفتم لباسمو عوض کردم و ارایش کردم و ماهامو شونه زدم و رنگ لاکمو عوض کردم که سر حوصله بیام.ولی هیچ کدوم
سلام
بعد از مدتها 
امروز نشستم و همه کامنتا ی سالهای خیلی پیش رو خوندم و حال کردم و خندیدم ...
چقد اخلاق من عوض شده 
شایدم اون موقعها جوونتر بودم و پر انرژی تر
ولی الان نا امید
کم ایمان
و بی اعتماد به همه چیز و همه کس
عجیبه زندگی
کاش میشد همه چیز اونطور که میخاستیم میشد
ولی افسوس از این تقدیر
چ کنیم با دل خویش...
:)
تصمیم گرفتم هر تستی از کنکور رو که کاملا خوندم و جمع کردم اینجا یه دونه قلب به خودم بدم.مثلا احتمال ۳ تا تست داره و با تموم شدنش و تسلط کامل روی مطالبش ۳ تا قلب میگیرم.و این یعنی ۳ تست کنکور مال منه.عین بازی های رایانه ای ک امتیاز میدن
(رویای من:داشتن ۱۴۰ تا قلب خوشکل سرخ)
امروز صبح خواب موندم نمیدونم چرا ساعت 05:15 که بابا خان صدام زد برای نماز صبح خوابیدم با اینکه تا 6 هم بیدار موندم !!! بهرحال تاپ سی گرفتم و ساعت 08:13 دقیقه خودمو رسوندم شرکت چار !!! توی راه هم چند صفحه ی از کتاب زندگی بی حد و مرز رو خوندم !!!
+ خیر سرم روزه گرفتم. تا ظهر خواب بعدم درس، اونم چه درس خوندنی!
دراز کشیده خوندم.
هیچکس باهام حرف نزنه
هیشکی سر به سر من نذاره
کار سنگین ازم نخوان
نزدیکم نشن 
که ...
گرسنگی کشیدم اونم تو روزهای نسبتا کوتاه و هوای نسبتا خنک
خدایا خودت قبول کن:)
دیروز بعد از اینکه از حرم اومدم بیرون، از نمایشگاه نزدیک حرم کتاب سلام بر ابراهیم جلد یک و دو رو خریدم.انقدر که تعریفشو شنیدم باعث شد تا کتابشو بخرم.چند صفحه ای رو ازش خوندم فعلا.به احتمال زیاد قسمت هاییشو که خوشم اومد می نویسم براتون.
چند روزی میشه پلک چپم میپره  ممتد نه اما  هر از گاهی میزنه و منو نگران کرده.صدقه و آیتت الکرسی هم خوندم.حس بدی بهم میده درسته ربطی نداره اما خوب چیز جالبی هم نیست و میترسم یه احارتی بزرگ پیش بیاد و اذیتم کنه.
همه ملت پلک راستشون میپره  مال من چپ ول کن نیست.
خدایا خودت بخیر کن.
 
چرا تو این دانشگاه کوفتی یه جایی نیست که وقتی اینجور وقتا وسط محوطه می ماسم برم بشینم یه دل سیر گریه کنم و تمام؟ 
پی نوشت:امتحان غدد رو حتی از  تنبل ترین بچه های کلاسم کمتر خوندم
فرداس و همچنان توانایی خوندن ندارم
دم امتحانا چه خاکی به سرم بریزم با دست و دلی که به خوندن نمیره؟ 
بالاخره کتاب بدایة الحکمة جلد یکم نوشتهٔ علامه طباطبایی و علی شیروانی تموم شد. صلواااااااات :دی‌ از صبح کلی کار کردما نه فقط کتاب اینقدر خوشحالم که نگو. هرچند باید باز بخونم یعنی اینقدر مرور کنمممم تا جا بیفته برام قشنگ. با یه بار که نمیشه کتاب خوند اونم اینو. زبانم خوندم دفتر استادمم خوندم فرانسویم خوندم. 
حرفم قطع شد. اومدیم خونه. بعد مدتها خوب بودم. فکر نکنی الان میگیرم میخوابما نه اتاق بهم ریختست جمعش میکنم میشینم به کار. نمیدونم کتاب چی
«کودک ۴۴» اثر تام راب اسمیت.
در بحبوحه ی قحطی جنگ جهانی در شوروی، کودکی دزدیده میشه تا غذای خانواده ی دیگری بشه. سال ها بعد حکومت کمونیستی استالین و بعد از اون نیکیتا خروشچف به تصویر کشیده میشه که جنایاتشون دست کمی از جنایات هیتلر نداره و شاید از جهاتی بدتر هم باشه. جایی خوندم هیتلر دیگران رو میکشت و استالین مردم خودش رو..
توی این کتاب وضعیت جمهوری سوسیالیستی شوروی به وضوح به تصویر کشیده میشه و درعین حال یک تریلر جذاب هم روایت میشه. این کتاب د
سلام رفقای عزیزم نمیدونم کسی اینجا را میخونه یا نه نظراتتونا خوندم فدای مهربونی تک تکتون
خیلی اتفاقا برام افتاده خیلی حرفا دارم
همینقدر بگم الان خدا بهم یه دختر داده که یک و نیم سالشه اسمشم بهار
این شبا دعام کنید لایق باشم دعاگوتونم
یه جا خوندم امکانش هست تاریخ کنکور تغییر پیدا کنه…
خوشحال بشم یا ناراحت؟! [آیکون تفکر!]
+ اون ١٤ میلیونی که برای سیل اول قرار بود بدن رو تمام و کامل امروز ریختن به حساب! و تازه قراره برای سیل دوم هم تسهیلات بدن. عجیبه! واقعا عجیبه! :) خواستم بگم استثنا وعده ی سرخرمن طور نبود…
وقتی رفتم پیشش که یکم غیرمستقیم بگم این چند روزی که می‌خوای بری تهران احتمالا دلم برات تنگ می‌شه و گفت خیلی خب می‌خوای حرف نزنی؟آخه دارم درس می‌خونم :)) یاد خودم افتادم توی همه‌ی وقتایی که میومد یه چیزی بگه و داشتم درس می‌خوندم و قبل از این‌که حرف‌شو بزنه با تشر از اتاقم بیرونش می‌کردم.
با اینکه من پسر نیستم ولی یکی از کابوسای من رفتن پسرا به سربازی ـه 
چقد باهاشون همدردی میکنم و از تهه دلم دوست دارم کسایی که دلشون نمیخواد و شرایطشو ندارن نرن >_<
- صبح بیدار شدم و این خبر که نوشتن : فروش سربازی دیگه اجرا نمیشه و قراره با کسایی که غیبت کردن برخورد شدید کنن رو خوندم اصا حالم بد شد -_-
خب بالاخره شروع کردم friends رو ببینم! میخوام بدونم چیه که انقدر طرفدار دارهالبته دو سه سال پیش چند قسمتش رو دیدم و خسته ام کرد.واسه همین ادامه ندادم
الان دوباره میخوام تلاش کنم :))
کتاب هم اگه بخوام بخونم ادامه ی سینوهه رو میخونم.چون امتحانهام شروع شد و نتونستم ادامه ش بدم
و اینکه خییییلییی وقته کتابهایی که خوندم رو اینجا معرفی نکردم
از مهر سال قبل تا الان نسبت کتاب خوندنم به فیلم دیدنم ده به یک بوده! بیشتر کتاب خوندم و وقت هم نشد اینجا بگم
حالا ش
دیشب گوشیمو در محلی جا گذاشتم!
وقتی مطمئن شدم واقعا در اون محله خیالم راحت شد و قرار شد فردا صبح برم بگیرم.
و دیگه پروسه و ماجرا رو توضیح نمیدم و حالا بماند که برای تماس با راننده سرویس پسرک و بیدار شدن سحر اساسی به مشکل خوردم،
اما علاوه بر اینها واقعا خلاء حضورش رو مثل نبودن مستر یا حتی بیشتر حس میکردم.
بعد از خوابیدن بچه‌ها واقعا نبودنش به چشم میومد.. به ناچار مثل گذشته‌ها کنترل تلویزیون رو گرفتم دستم و چهار تا کانال عوض کردم. بعد دیدم خیلی ب
بعد دو سال دیدمش جواب سلامم رو هم نداد بی ادب :|
آهنگ خونده میگه واسه تفریح خوندم، میخواد عصر جدید شرکت کنه.
امروز سالگرد فوت عزیزترین کسمه، چه زود گذشت.
فیلم رقص چاقوم تو ده دوازده سالگیم رو فرستاده برام، میگم دمم گرم چه اعتماد به نفسی داشتم
کاش روزا بگذره زودتر یکشنبه برسه.
از ساعت شیش شیش و نیم که رفتیم بازار رو پا وایستادم تا هشت و نیم که اومدیم. از هشت و نیم که نماز خوندم به بعد،تا دو و نیم نیمه شب بازم رو پا وایستادم. پاهام داره لعن و نفرین و تف و هر آنچه بلده نثار روح پاکم میکنه.
آخه کدوم ادم دیوانه ای امتحان آشپزی رو ساعت هشت صبح برگزار میکنه؟؟؟؟ 
فقط امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه
الان تایپ کردم 2 شهریور ! برگ هایم!خب عرضم به خدمتتون که دچار آشفتگی در خوندن علوم پایه شدم. میدونم غر میزنم ولی خب دلم میخواد. غر زدن یه مکانیسم دفاعی خیلی قویه برای من:)امروز یه علوم پایه زدم و باید بگم آه که چقدر عقبم! ۷۰ تا غلط زدم ۹۰ تا درست و بقیشم ایده ای نداشتم اصلا! بعد فکر کنم هر چی خوندم یادم رفته چون اصلا برام جدی نبود این خوندنه. امروز آموزشگاه رفتم، باشگاه رفتم و بعدش با محدثه یکم سکوت کردیم و آب میوه نوشیدیم. درست همون جایی که پارسال
نوشته هامو پاک کردم، میدونین چرا؟ چون نمیتونم مثل قبل بنویسم، اصلا حس و حال نوشتنم مثل قبل نیست... یه جوری همه بلاگرایی که دوسشون داشتم دونه دونه آهنگ خداحافظی خوندن حس می کنم اینجا سوت و کور شده و هیچ خبری نیست...
شباهنگ مرسی که زیر قبّه به یاد ما بودی... نمیدونی تو چه لحظه و تو چه حالی پستت رو خوندم... واقعا ممنون....
سلامی دوباره به همگی.
امروز می خوام اسم بهترین کتاب های انگیزشی ای که تا به حال خوندم رو بهتون بگم که شما هم با خوندنشون لذت ببرید البته اگر کتابخون هستید و علاقه دارید.پس:
بیشعوری از خاویر کرمنت
شازده کوچولو از آنتوان دو سنت اگزوپری
میلیونر یک شبه از مارک فیشر
سیزده از علی میرصادقی
خودت باش دختر از راچل هالیس
و نیچه گریست از اروین دی یالوم
کوری از ژوزه ساراماگو
بینایی ( ادامه ی کتاب کوری) از ژوزه ساراماگو
چگونه با هر کسی صحبت کنیم از لیل لوند
خاطره : کتاب سرمایی
فصل بهار بود با بوی گل های زیبا و معطرش.توی اتاق نشسته بودم و داشتم کتاب «گرگ ها از برف نمی ترسند» رو می خوندم، حسابی سردم شده بود.رفتم تو آشپزخونه و به مامانم گفتم:« چقدر هوا سرد شده ها!»مامانم گفت:« هوا به این خوبی، کجاش سرده؟»یه چیزی خوردم و اومدم نشستم بقیه کتاب رو خوندم. از روحیه نوجونای کتاب پر از انرژیشده بودم، از تغییرهای خوب شخصیت های داستان طی این سختی ها شگفت زده شده بودم و دلم برای نوجوونهای توی کتاب سوخت که تو او
 امروز 6 پا شدم و جای تعجبه که اصن خوابم نمیومد و تا 10 دینی خوندم البته یه ساعتم این وسط رمان خوندم باورتون میشه انقد احمقم صب پاشم چنین حرکت بزنم؟ :| و این درحالی بود که من امتحان میانترم دینیم مصادف شده بود با ختم مامان دوستم و هییییییچی بارم نبود :| پر از خالی بودم ینیا.
 راجع به امتحانا هم بیاید کلا حرف نزنیم :| ماها اگه نباشیم شما بیستا که به چشم نمیاین :| اره خلاصه
 دیگه اینکه؟ میدترم 93 شدم :| 
 دیگه؟ خیلی خوابم میاد خیلی خیلی زیاد.
 میدونین چ
 
انیوو
دیروز یه جا خوندم :اون دختری که تو هایلایت دوم( اگه اشتباه نکنم) با هوپی میرقصید و جیمین هم از دوربین نگاش میکرد شین ریوجین عضو گروه ایتزی بوده.....
راسته؟؟؟؟
 
میدونم موضوع مهمی نبود ولی ذهنم درگیر شده.....
جواب بدین تنکیووو
 
 
 
 
 
 
دانلود هایلایت دوم(؟)         Download 
فارغ از قضیه ی گردنم؛ این هفته هفته ی خوبی بود
هم درس خوندم
هم سی وی نوشتم
هم وبسایت رو درست کردم
هم با زهرا یک روزشو رفتم گردش
 
بنابراین میریم که داشته باشیم یه تعطیلات سه روزه فارغ از درس و کتاب^-^
امیدوارم اونقدری پر انرژی برگردم که بتونم یه بخش دیگه به برنامه م اضافه کنم.
حقیقتش حالا که اینستا و تلگرام و توییترم بلاکه:( دلم میخواد اینجا بیشتر حرف بزنم. حرف خاصی ندارم. ولی همش اینجا رو باز میکنم و از کامنتای شما ذوق میکنم:)
مرسی که همچنان هستید و میخونید. 
امروز از صبح کسلم! ساعت ۱۱ به زور بیدارم کردن! و تنها کاری که انجام دادم، خوندن مثلث فمورال و اجزاش مثل شاخه های شریان و عصب فمورال بوده:/ این هفته باید آناتومی اندام رو تموم میکردم ولی حتی اندام فوقانی رو شروع نکردم:/ و اندام تحتانی رو هم حتی نصف نکردم:| . فیزیولو
با سلام
روزی دو سه بار به مرگ فکر میکنم و حالم بد میشه و یاد خالم اینا افتادم که رحمت خدا رفتند و الان یه نفر داره زمینشون رو میسازه. انگار اصلا تو این دنیا نبودن. این شده یه عامل بازدارنده برای من. تو نت خوندم که اگه به فبرستان سر بزنید و راه برید بهتر میشید. دیشب رفتم سر زدم ولی زیاد اثر نداشت و دوباره اون حالت برگشته.
یاعلی
دیگه خیلی مطمئن نیستم امشب بتونم کتابمو تموم کنم یا نه. صبح بیدار شدم یه ذره خوندم خوابیدم دوباره بیدار شدم خوندم قبل نهار خوابیدم. و الان دیگه یه دو ساعتی هست پش میزم دارم میخونم. هدفم اصلا زود تموم کردنو فقط خوندنش نیست فقط چون کم کاری کرده بودمو طولش داده بودم خواستم جبران کنم زود تمومش کنم به هرحال امشبم تموم نشه بشینم پاش فردا حتما تموم شده اما من انرژیمو میذارم برای امشب. 
میخواستم عکاسی برم ولی هوا معلوم نیست چشه مثل من شده. یه دقیقه آف
امروز روز خوبی بود. من زبان خوندم و زبان خوندم و زبان خوندم ! تا ساعت شیش و هفت بعدش مامان اومد خونه یه یه ساعتی پیششون بودم حالا الان میخوام بخوابم دو سه بیدار بشم بدایة الحکمة رو شروع کنم. مامانم میگه ۱۲ سال خودمو کشتم درس بخونی ، نخوندی حالا الان... خب راست میگه تازه من به نظر خودم اصلا خوب نیستم :/ حداقل تو خوندن کتاب بدایة بیچاره :دی. همین الان میخوام بخوابم فردا هم که کلاس. قبلش که کار میکنم اما بعدش احتمالا بخوابم بعد بلند شم به کار کردن. همی
همه پست شب عید گذاشتن و من نمی‌دونستم چی بنویسم
یعنی حقیقتش خیلی خوابم میاد امشب:/
دیشب تا صبح بیدار بودم و بعد نماز خوابم برد تا ده و نیم
یازده بود که فهمیدم بیدارم واقعا:))
بعد از تمیزکاری خونه ،نشستم از تلگرام اسباب کشی کردم به ایتا
یعنی هرچی ذخیره کرده بودم رو انتقال دادم به ایتا که بعدش تلگرام رو پاک کنم و کم کم استارت بزنم واسه دور شدن از شبکه های اجتماعی:)
ظهر هم بعد از نماز نشستم به جزءخوانی
دوتا جزء رو خوندم و وقتی رسیدم به سوره ی ناس شر
تحت تاثییر این پست یک استوپید زده ام گوشیمو فکتوری ریست کرده ام و فقط واتس آپ نصب کرده ام اون بخاطر کرم همین و بس امیدوارم دیگه مجبور نشم نرم افزار دیگه ی نصب کنم !!! ولی خوب بخاطر اینکه کمتر سرم رو گرم کنه شاید بیشتر کتاب خوندم و برنامه نویسی کار کردم
و این کمردرد که خوب نمیشه 
گاهی به اطراف مهره ها می‌ریزه که باعث میشه ترس ازدیسک بیادسراغم 
نسخه ای که دیروزازمتخصص گرفتم امانرفتم داروخونه 
و من همچنان درد دارم 
و حالا 
امشب 
نمازمو نشسته خوندم 
و قهر و دعوا مثل همیشه در آغاز روزهای بیکاریم! 
همممممیییییشه همین اتفاق می‌افته 
همیشه ی همیشه ی همیشه!
داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما می‌شناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن یه کیک خوشمزه بود. همسرم روی مبل نشته بود و حرف نمیزد. وقتی کیک آماده شد و داشتم میز رو میچیدم، تمام نگاهش به من بود. یه نگاه عجیبی که لبخند توش نبود. جوری نگاهم می‌کرد که خواهرم هم متوجه شد که عادی نیست. بعد از عصرونه و حدود ساعت 6 بود که با هم رفتیم
شدم اون دخترک شلخته ای که
شام خوردم و ظرفا رو نشستم
از بیرون اومدم و همه لباس هامو ریختم وسط اتاق 
نماز خوندم و جانمازمو جمع نکردم
لم دادم رو کاناپه
هندزفری مو تو گوشم گذاشتم
پادکست تو گوشم پلی کردم 
نشستم پا گوشی 
و بیخیال هزار و یک کار نکرده و دغدغه شدم 
.
.
.
احساس میکنم هر از چند گاهی به این وضعیت نیاز دارم ...
از قدیم گفتن خواب زن چپه! 
از بس دیشب در مورد کنکور حرف زدیم،خواب امتحان دستیاری رو دیدم! و بسی حالم بد شد! خواب دیدم موعد امتحان رسیده و منم کم خوندم و همه وقتمو هدر دادم و حالا با انتظار بالایی که از خودم داشتم گند زدم به همه چیز :| 
هنوز از بابت خواب بدم تپش قلب دارم
امیدوارم خواب زن چپ باشه
وااات!؟!؟؟
من این پیامو خیلی دیر خوندم
خیلی دیر تر از اون چیزی که باید میخوندم
کی باید عمل کنی؟!؟
دقیقا چرا اینطوری شد آخه ...؟
حداقل الان زمان مناسبی نبود که این مشکل خودشو نشون بده
دقیقا سال کنکور
دقیقا چند روز قبل از آزمونت
 
اگر تونستی حتما پیش یه پزشک دیگه هم برو
معمولا پیش میاد بعضی مواقع ندونن دارن چی کار میکنن ...
سلام به خوانندگان خانواده برتر
واقعیتش من خیلی اتفاقی با این وبلاگ آشنا شدم، راجع به یکی از رشته های تجربی سرچ میکردم که این سایت بالا اومد و چند تا از مطالب همراه با نظرات رو خوندم و یک دفعه تصمیم گرفتم اتفاقی که برای خودم افتاده و تجربه ای که کسب کردم رو بنویسم .
سال 94 تصمیم گرفتم تغییر رشته بدم و به خاطر همین از شرکتی که مشغول به کار بودم استعفا دادم و  موندم خونه و درس خوندم . 
تو فضای مجازی از قبل با چند نفر از آقایون ارتباط کاری داشتم و هر
اولین نماز بعد از یک هفته رو به خاطر اینکه خواب بودم و همه می دونستن نماز نخوندم رو نیم ساعت پیش خوندم تا مامان نفهمه نماز نمیخوندم 
و تمام حالات وسواسی ای که صبح برای خانم دکتره تعریف کردم رو با هم تجربه کردم :| 
وسواسی های مربوط به نماز منظورمه :/ 
 
انیوو
دیروز یه جا خوندم :اون دختری که تو هایلایت دوم( اگه اشتباه نکنم) با هوپی میرقصید و جیمین هم از دوربین نگاش میکرد شین ریوجین عضو گروه ایتزی بوده.....
راسته؟؟؟؟
 
میدونم موضوع مهمی نبود ولی ذهنم درگیر شده.....
جواب بدین تنکیووو
 
 
 
 
 
 
دانلود هایلایت دوم(؟)         https://xip.li/eDZ2Wn 
این یکی از قشنگ ترین چیزایی بود که خوندم:
گویند دویست نفر را سه نفر سرباز لاغر اندام به اسارت گرفتهو به صف کرده و می بردند و تعدادی نظاره گر بر این جماعت اسیرمی خندیدند و با خود می گفتند : 
ای بیچاره ها چگونه است این سه نفر نحیف برشما چنین چیره گشته و اینچنین خوار شدید؟ 
یکی جهاندیده درمیان آنان فریاد زد که ای مردم بر ما نخندید که آن سه نفر با هم هستند و ما دویست نفر تنها!
·•●✿●•·
15 آذر "ملت عشق"رو برداشتم و گذاشتم رو همون میز همیشگی.کلی تعریف و انتقاد ازش توی مغزم بود و فقط اماده بودم که شروعش کنم،شب 24 صفحه ازش خوندم و خوابیدم،روزه بعد یعنی 16 آذر هم تا صفحه ی 63 و امروز هم تا 112حدودا 399 تا صفحه س اگر اشتباه نکنم!.تا اینجا بد نبود و احساسات الا برام قابل درکه.تو این روزا از سال با وجود پودمان ها و امتحانا با کتاب خوندن اینگاری روی طناب راه رفتم.همیناش جذابه دیگه مگه نه؟.
There are only two ways to live your life: as though nothing is a miracle, or as though everything is a miracle.
از وقتی این جمله رو توی وبلاگ آرزو خوندم، هر روز بهش فکر می‌کنم. بعضی روزها فکر می‌کنیم جهان فقط به دور ما می‌چرخه؛ بعضی روزها دوست داریم فکر کنیم که جهان فقط به دور ما می‌چرخه؛ بعضی روزها عکسی از یک کهکشان رو به ما نشون می‌دن و می‌گن تو حتی اون نقطه‌ی ریز روی عکس هم نیستی، فقط مثل این‌که زیاد جدی گرفته بودی. اما به نظر من واقعیت هر چی که هست، همونی نیست که من برای ادامه زندگی ب
حالمون بد شد از بدحالی :/
هی  میخونه: میرن آدما 
کجا میرن  ؟ جایی رو ندارن که برن ؟
+میان خوبه  :)
بقول شاعر که میگه :
اومـدی صــداتو قربون 
اون همه وفــا تو قربون :))
امروز کلی وب نوشت خوندم که همه رفته بودن ،الهی که هیچ وقت هیچکس نره ، بمونین کنارهم .
نظرسنجی: 
اکثر رابطه هایی که از بین رفته بخاطر اینکه .............
بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز یهو بعدازظهر دلم برای عزیزجانم میترا جان تنگ شد هرچند فقط یک دوست مجازی بود و هست ولی دلیل نمیشه که دوستش نداشت...این دلیل بر این شد که بیام بیان و دنبالش بگردم،دنبال کننده ها و دنبال شده هارو گشتم،یه وبی خیلی جلوی چشمم میومد ولی توجهی نمیکردم چندبار رفتم توش و نوشته هاشو خوندم شک داشتم میترای عزیزم باشه...دلتنگی بدی بود مثل اینکه باید همون لحظه میبود تا حال ادم خوب بشه...شاید کمی گریه هم کردم ولی توی دلم...ناامید ن
همانا که یکی از باگ های زندگی امکان نداشتن زندگی توی کتاب هاییه که میخونی و عاشقشون میشی :دیتا حالا هزار تا کتاب خوندم و با این وجود هربار یکی ازم پرسیده 
اگر امکانش وجود داشت دوست داشتی توی کدوم کتاب زندگی کنی جوابم فقط یک چیز بوده :
کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد 
سلام
19 سالمه، امسال به احتمال زیاد دانشگاه قبول میشم، نمی شه گفت میخوام سوال بپرسم ولی میخوام در مورد یه موضوعی که چند روزه ذهنم رو درگیر کرده حرف بزنم ...
همیشه درس خوندم و درس خوندم، تا حالا دوست پسر نداشتم، اینکه بگم تا حالا به پسری فکر نکردم یه دروغ محضه، خب بوده که در مورد کسی با دوستامون با هم حرف زدیم، مسخره کردیم و خندیدیم ولی تا حالا با کسی دوست نبودم و تا حالا کسی رو دوست نداشتم، یعنی عاشق نشدم، اینکه بگم وای من فلانی رو خیلی دوست دارم
خب من امروز ساعت ده بیدار شدم جای هشت. همین حدودها بود یه ذره خوندم دوباره خوابم برد تا ساعت ۱۲ دیگه از دوازده رسمن نشستم به کار. الانم داشتم زبان میخوندندم بعد از زبان یه ۴ صفحه نامه ی تولستوی به گاندی مونده اونو میخونم بعدش تا شب سه تا مقاله مونده که نخوندم نمیدونم چرا گارد دارم یکیش درمورد سیندی شرمن هست. یکش درباره عکاسی جنگ یکیشم دیوید هاکنی. از شرمن و هاکنی زیاد خوشم نمیاد. ولی باید بخونم. یه مقاله هم هست برای رابرت ادمز دوباره میخوام بخو
باران بهار و کوچه ی تر نو نیست؟!
یا باغ ز نسترن معطر نو نیست؟!
نفرین به زمانه ای که در آن انگار-
هر سال پس از دوهفته دیگر نو نیست!
سعید ربیعی
درک یک پایان یک
سال خوبیه شاید. چرا میگم؟ چون همین امروز که 15
روز از فروردین 98 به چشم بر هم زدنی گذشته دغدغه آخر ماه رو داشتم و حتی یه نگاهی
به اردیبهشت هم انداختم و چی بهتر از سرعت زیاد گذر زمان؟
سال خوبیه شاید. چرا میگم؟ چون علیرغم همه ی بدی
های اول سال و همه ی اتفاق هایی که نباید می افتادن ولی افتادن در خلس
یکم از نوشته های قدیمی خودم رو خوندم. چه حس خوبی داره! خودمو دوس داشتم! :)) چقدر پر روعم! ولی آدم وقتی مینویسه افق های ذهنش خیلی بازتر میشه انگار یه پروسه ایه که آدم رو کامل تر میکنه. هر چند نوشته ها با واقعیت ها هم ممکنه فاصله داشته باشه. یاد نوشته هام تو وبلاگ یه زنم ندارم میافتم که چقدر فانتزی داشتم و این روزا واسه خیلیاش حوصله ندارم!! 
اون روزهای اولی که احسانو پیدا کرده بودم یه چند باری بهم گفت میم قشنگ مشخصه به بازیگری علاقه داریا
حتی یه بار بهم گفت من دارم میرم کلاس بازیگری دیدم تو هم علاقه داری گفتم بهت پیشنهاد بدم تو هم بیای
تو هنرستان کامپیوتر خوندم ولی یکی از بچه ها که جدول همشهری حل میکرد سوالات سینماییش رو از من میپرسید،جوری که بچه ها کپ میکردن
هیچ وقت جدی سمتش نرفتم فقط یه اطلاعاتی جمع کردم
کلا من آدم عملیاتی نیستم که مثلا برم کلاس بازیگری،آدم اطلاعاتی ای هستم و
یه پست امروز خوندم ازاینکه خوشحال بود بعد از ۲۶سال تنهایی اشک ریختن الان کسی هست که اشک گوشه چشمشو ببینه پاک کنه دلشو آروم کنه...
اما من بعد از ۷ سال متاهلی در سن ۲۴ سالگی اگر دو لیتر اشک هم بریزم هیچ همدمی ندارم تنهای تنهای تنها
باید همه چیز رو فقط درون خودم نگه دارم و تنهایی اشک بریزم
چه از رنج هایی که مربوط به زندگی مشترکم نیست چه رنج هایی که از طرف همسرم بهم میرسه...
غبطه خوردم به حالش ...
درسته که اولای مهرو داشتیم اسباب کشی میکردیمو بعدشم تقریبا تا آخرای مهر دانشجو بودم،ولی حس میکنم از اونوقت تا الآنمو یکم به بطالت گذروندم!
تا تقریبا آذر ماه شک داشتم که میخوام دوباره کنکور بدم یا نه و این شک تقریبا داشت منو دیوانه میکرد!
تا بالاخره تصمیممو گرفتمو خواستم که دانشجو بشم.
جالبه اوایلش مصمم بودم که میخوام کنکور بدمو برای همینم خودداری شدیدی میکردم از خوندن کتابای جدید.
اصلا کتابامو گذاشته بودم توی کارتون و کمد که چشمم بهشون نیف
صبح بخیر. من امروز حسابی زود بیدار شدم. دیروز اصلا خوب کار نکردم فقط یه ذره کتاب خوندم عوضش امروز میخوام حسابی جبران کنم. اگه بشه که کلی از کتابو بخونم. اتفاقی یاد سونتاگ افتادم! چقدر دلم میخواد مثلش بشم همش از خودم میپرسم یعنی میشه؟ من مثل استادم مثل سانتاگ مثل آدمایی که دوسشون دارم بشم؟؟ باید خیلی تلاش کنم تا به اونا برسم. برم دیگه بهتره وقت رو هدر ندم. 
   
   
رفته بودم مسجد نماز بخونم، رفتم توو فکر که باید یه پولی جور کنم برم یه کاپشن بخرم، کاپشنی که میپوشم واقعا دیگه رنگ و رو رفته اس.
به خدا گفتم خدایا ردیف کن یه جوری پولشو!   
نماز خوندم و اومدم بیام بیرون ، کفشامو که از جا کفشی در آووردم، دیدم چندین ماهِ میخوام یه جفت کفش بخرم :|   
با خودم گفتم پول کاپشن رو جور کنم، کفشارو چی کار کنم ؟؟؟
   
    
#سالهای_صبوری
   

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

هات نیوز شناخت بیماری های زنان فیروزه ای عکس پروفایل و عکس نوشته bahar بهترین ها جزوات کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث هزار چشمه‌ی نور می‌جوشد از دلم فیلم های آموزشی گاه نوشته‌های من